هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

بازار رفتن همراه زن عمو

  سلام نفس قشنگم برای اولین بار هستی و مامان و با زن عمو اکرم رفتیم بازار.اول که رفتیم نمایشگاه کتاب و تو واسه خودت حسابی کیف کرده بودی و مشغول شیطونی کردن بودی.بعدش هم رفتیم لباس فروشی و شلوار لی سبز واست خریدیم که چقدر هم توی تنت قشنگه عزیزدلم.عکسش رو میذارم.جالب تر از همه راه رفتنت توی خیابون بود.هرجا خلوت بود سرت رو مینداختی پایین و دقیقا مثل راه رفتن باباجون شروع به راه رفتن میکردی.قربونت برم که همه ی اخلاق ها و رفتارات عین بابایی هستن.من و زن عمو که غش کرده بودیم از خنده.خلاصه اینکه کلی خوش گذشت و خسته و کوفته برگشتیم خونه.و اما عکس هاش....             ...
28 فروردين 1394

هستی عاشق کتاب

سلام دانشمند کوچولوی من یکی از چیزهایی که از همون بچگی خیلی بهش علاقه داشتی و همچنان هم داری کتابه.هستی خانمی اینقدر کتاب دوست داری که بیشتر وقتت رو با کتابات میگذرونی.با ذوق و شوق ورق میزنی و با زبون خودت مشغول خوندنشون میشی. فدای اون کتاب خوندنت بشم مامان. چندوقت پیش رفته بودیم با زن عمو نمایشگاه کتاب.اینقدر کیف کرده بودی که وقتی منم خوشحالیت رو دیدم واست چندتا کتاب خریدم البته به سلیقه خودت. نشستی رو صندلی و حسابی با کتابات سرگرم شدی.ما هم با خیال راحت کتاب ها رو نگاه کردیم.تا وقتی هم که رسیدیم خونه تمام مدت کتابات توی دستت بودن.امیدوارم تا زمانی هم که بزرگ میشی همین قدر به کتاب و مطالعه علاقه داشته باشی نفس مامان   ن...
28 فروردين 1394

ﺩﻭﺳﺎﻟﮕﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﺟﻮﻥ

دوسالگی هستی خانمم اینقدر شیرین و دوست داشتنیه که واقعا نمیشه با نوشتن بیانش کرد.منم ترجیح دادم با کلی عکس یه قسمت کوچیکی از اتفاقات و شیرین کاری های دخمل گلی رو نشون بدم.   عروسک بازی هستی جونم ساعت 12 شب     شهربازی و هستی خانم             یعنی من عاششششششششق این عکستم       باغ عمه اینا     بخوووووووورمت با این ژست های با کلاست           نماز خوندن هستی کنار مادر جون ...
25 فروردين 1394

ﺧﺮﻳﺪ ﻗﺒﻞ اﺯ ﻋﻴﺪ و ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻛﻮﺗﺎﻩ

چند هفته قبل از عید هستی گلی و مامان و بابا رفتیم بندر دیلم و گناوه تا هم کمی خرید کنیم هم اینکه از سر راه بریم ماهشهر خونه یکی از دوستای بابایی و بهشون سر بزنیم.بعدازظهر راه افتادیم و شب رسیدیم ماهشهر.دوست بابایی یه پسر داشت به اسم نیما که شما زود باهاش دوست شدی و از سر و کول هم رفتین بالا.شام اونجا دعوت بودیم.فرداصبح زود به سمت بندر راه افتادیم. واسه خوردن صبحانه رفتیم بندر دیلم و کنار دریا موندیم.تو که خواب بودی تا چشمات رو باز کردی و دریا رو دیدی با خوشحالی داد زدی بابا آب بازی.قربونت برم که چقدر عاشق آب بازی کردن هستی.از ماشین پیاده شدی و بدو بدو رفتی سمت آب.کنار ساحل بابایی رفت سوار اسب شد و تو هم که عاشق حیوونا .بدون اینکه بترسی رفتی...
25 فروردين 1394

ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ﺑه ﺷﻴﺮاﺯ

سلام عزیزکم. تعطیلات عید قرار شد با خاله رویا اینا بریم مسافرت اما لحظه آخر واسه خاله اینا مهمان اومدم و خودمون تنهایی رفتیم شیراز.خیلی نگران بودم چون آخرین باری که رفتیم مسافرت تو کوچیک بودی و خیلی هم ما اذیت شدیم هم تو .از طرفی هم خیلی دلمون میخواست بریم مسافرت از طرفی هم فکر سختی های مسافرت با بچه کوچیک رو که میکردم استرس همه وجودم رو میگرفت.هرجوری بود دل رو زدیم به دریا و به سمت شیراز راه افتادیم. 3 روز توی شیراز بودیم و بعد ازاون رفتیم اهواز واسه عید دیدنی خونه مامان جون اینا و خاله ها و داییها. شیراز با همه سختی هاش خوب بود و یه مسافرت به یاد موندنی شد.اهواز هم خیلی خوش گذشت و هستی خانم کلی با بچه ها بازی کرد و به قول معروف آتیش سوزون...
25 فروردين 1394

ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﺁﺟﻲ ﻧﺮﮔﺲ

هستی جونم سلام.دختر مهربون و دوست داشتنی من آجی نرگس دختر عمه صدیقه کوچیک ترین دوست و همبازی هستی گلیه.البته توی دزفول.اینقدر دوستش داری که اگه روزی صد بار هم ببینیش بازم خسته نمیشی.هروقت جایی میریم که نرگس هم اونجاست دیگه شما کاری با مامان نداری و فقط آجی نرگس رو میشناسی.اینقدر هم قشنگ اسمش رو صدا میکنی که من قند تو دلم آب میشه.جووووون دلمی مامان. عمه اینا قرار بود واسه درمان عموعلیرضا برن تهران و ما هم رفتیم خونشون اندیمشک تا بچه ها تنها نباشند.توی این 3 روزی که اونجا بودیم حسابی با نرگس بازی کردی.صبح که از خواب بیدار میشدی و نرگس رفته بود مدرسه اینقدر بداخلاقی میکردی تا نرگس از مدرسه بیادوهمش توی خونه را میرفتی و با ناراحتی میگفتی...
25 فروردين 1394

ﺳﺎﻝ ﻧﻮ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﻧﻔﺲ ﻣﺎﻣﺎﻥ

سااااااااااااااال نوووووووووووووووو مباررررررررررررککککککک مهربون دوست داشتنی من عیدت مبارک.این سومین سفره هفت سینیه که تو کنارمون هستی عزیزدلم. و چقدر کنارتو بودن قشنگ و لذت بخشه.عزیزتر ازجونم امیدوارم سال خوبی داشته باشی و همیشه خوشحال باشی جیگرطلای مامان امسال قصد خونه تکونی نداشتم چون فکر میکردم بخوایم جابه جا بشیم اما جور نشد و واسه همین توی هفته آخر اسفند شروع کردم به تمییز کردن خونه .خیلی خسته کننده بود اما خدا رو شکر تموم شد.سال تحویل ساعت 2 شب بود و هستی خانم تا دقیقه آخر با مامان همراهی کرد و لحظه تحویل سال کنار من و بابایی سر سفره نشستی و شروع کردی به کاکائو خوردنواینم از عکس های امسال     ...
25 فروردين 1394

ﻭﻟﻴﻤﻪ ﻋﻤﻪ ﺟﻮﻥ

سلام هستی جونم.خوبی قربونت برم سال گذشته عمه کبری و شوهرش به مکه مشرف شدن و اوایل محرم بود که برگشتن و واسه مراسم ولیمه شون همه رو دعوت کرده بودند بروجرد.اولش خیلی دو دل بودیم که بریم یا نه چون می ترسیدیم به خاطر سرمای هوای بروجرد سرما بخوری.اما بالاخره هرطوری بود رفتیم.دو روز اونجا موندیم و توی مراسم هم شرکت کردیم و برگشتیم. اینم چندتا عکس از توی سالن     اینجا همراه آجی نرگس و باباجون رفتیم ونایی       سفر کوتاه و خوبی بود.اما دو روز بعد از برگشتن شما حالت بد شد و حسابی حالمون رو گرفت. ...
25 فروردين 1394

ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ اﺯﺩﻭاﺝ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ

خوشگل خانمم سلام.23 مهرماه سالگرد ازدواج من و باباجون بود.واسه همین یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم. 5 سال گذشت... چقدر خوشحالیم که یه فرشته کوچولو و دوست داشتنی توی 2 سال از این 5 سال با ما همراه بوده و زندگی رو برامون شیرین تر و قشنگ تر کرده.همسر عزیزم دوستت دارم   اینم خوشمزه ها دستپخت مامانی هستی خانم مشغول ناخنک زدن به خوشمزه ها...       ...
25 فروردين 1394

ﺗﻮﻟﺪ ﺩﻭﺳﺎﻟﮕﻲ

سلام قشنگ ترینم بالاخره  هستی جونم دو ساله شد تولدت مبارک عزیزدلم.خدای مهربونم نمی دونم چطوری شکر کنم این نعمت بزرگی رو که به ما بخشیدی.خدا جون به اندازه ی هر باری که نفسم میکشیم ازت ممنونیم. هستی عزیزم با تمام وجود من و بابایی دوستت داریم و هر لحظه از لحظه ی قبل بیشتر عاشقت میشیم. امسال دلم میخواست یه تولد مفصل واست بگیرم و همه رو دعوت کنم اما به خاطر کوچیکی خونمون و اینکه همه نمی تونستن با هم حضور داشته باشند،تصمیم گرفتیم خونه مامان بزرگ اینا تولدت رو بگیریم.تا ایشالا سال آینده تو خونه ی بزرگتر و موقعیت بهتر واست جبران کنم عزیزم. 3 بهمن که روز 5شنبه میشد همه رو دعوت کردیم خونه مامان بزرگ اینا و واست یه جشن تولد با تم...
25 فروردين 1394